نیمه ماه رمضان

o382_221emam_hasan2_1.jpg

پیشاپیش ولادت با سعادت کریم آل الله حضرت امام حسن مجتبی رو به همه شما عزیزان تبریک عرض میکنم.

خدا رو شکر...

به لطف خدا و با عنایت حضرت حجت در روز چهارشنبه دو هفته پیش یعنی روز اول ماه مبارک رمضان

از کتابی که در حال آماده سازیش بودم،تحت عنوان ضیافت ذاکر با دستان حجه الاسلام نقویان رو نمایی شد.

الحمدالله...

خیلی خیلی خیلی ببخشید!

سلام به همه ی شما دوستان عزیز

امیدوارم بنده رو عفو بفرمایید...

با اجازتون این چند وقتی که نبودم در حال گردآوری و آماده کردن جزوه ای برای ماه مبارک رمضان بودم

که با عنایت حضرت حق کم کم داره آماده ی چاپ میشه...

بازم عذر خواهی میکنم،مارو ببخشید که بی خبر رفتم!

مشت خدا...

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت:

مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه

داد، بعد لبخندی زد و گفت:

چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی،

می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که

احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت

می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت

شکلاتهاتو بردار"

دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو

بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟"

بقال با تعجب پرسید:

چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟

و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از

مشت من بزرگتره

نتیجه گیری....

داشتم فکر میکردم حواسمون به اندازه یه بچه کوچولو هم

جمع نیس که بدونیم و

مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره.....

من و عمل حرام؟

نوشته‏ اند: در بنى‏ اسرائيل زنى زناكار بود، كه هركس با ديدن جمال او، به گناه آلوده مى‏ شد! درب خانه‏ اش به روى همه باز بود، در اطاقى نزديك در، مشرف به بيرون نشسته بود و از اين طريق مردان و جوانان را به دام میكشيد، هركس به نزد او مى‏ آمد، بايد ده دينار براى انجام حاجتش به او مى‏ داد!

عابدى از آنجا مى‏ گذشت، ناگهان چشمش به جمال خيره كننده زن افتاد، پول نداشت، پارچه‏ اى نزدش بود فروخت، پولش را براى زن آورد و در كنار او نشست، وقتى چشم به او دوخت، آه از نهادش برآمد كه اى واى بر من كه مولايم ناظر به وضع من است، من و عمل حرام، من و مخالفت با حق! با اين عمل تمام خوبى‏ هايم از بين خواهد رفت!!

رنگ از صورت عابد پريد، زن پرسيد اين چه وضعى است. گفت: از خداوند مى‏ ترسم، زن گفت: واى بر تو! بسيارى از مردم آرزو دارند به اينجايى كه تو آمدى بيايند.

گفت: اى زن! من از خدا مى‏ ترسم، مال را به تو حلال كردم مرا رها كن بروم، از نزد زن خارج شد در حالى كه بر خويش تأسف و حسرت مى‏ خورد و سخت مى‏ گريست!

 

 

زن را در دل ترسى شديد عارض شد و گفت: اين مرد اولين گناهى بود كه مى‏ خواست‏ مرتكب شود، اين گونه به وحشت افتاد؛ من سال‏هاست غرق در گناهم، همان خدايى كه از عذابش او ترسيد، خداى من هم هست، بايد ترس من خيلى شديدتر از او باشد؛ در همان حال توبه كرد و در را بست و جامه كهنه‏ اى پوشيد و روى به عبادت آورد و پيش خود گفت: خدا اگر اين مرد را پيدا كنم، به او پيشنهاد ازدواج مى‏ دهم، شايد با من ازدواج كند! و من از اين طريق با معالم دين و معارف حق آشنا شوم و براى عبادتم كمك باشد.

بار و بنه خويش را برداشت و به قريه عابد رسيد، از حال او پرسيد، محلّش را نشان دادند؛ نزد عابد آمد و داستان ملاقات آن روز خود را با آن مرد الهى گفت، عابد فريادى زد و از دنيا رفت، زن شديداً ناراحت شد. پرسيد از نزديكان او كسى هست كه نياز به ازدواج داشته باشد؟ گفتند: برادرى دارد كه مرد خداست ولى از شدت تنگدستى قادر به ازدواج نيست، زن حاضر شد با او ازدواج كند و خداوند بزرگ به آن مرد شايسته و زن بازگشته به حق پنج فرزند عطا كرد كه همه از تبليغ كنندگان دين خدا شدند!!