دوستی شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند. فرشته پری به شاعر داد و شاعر هم شعری به فرشته داد.

 شاعر پر فرشته را لای دفترشعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته، شعر شاعر را

 زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.

خدا گفت: دیگر تمام شد! دیگر زندگی برای هر دو تان دشوار می شود. زیرا شاعری که بوی آسمان را

 بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته ای که مزه عشق را بچشد، آسمان را دیگر نمی خواهد!

داستان تبدیل شدن مرد به زن و زن به مرد

آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود . او می خواست زنش

ببیند برای او در بیرون چه می گذرد و به جای او در منزل بماند

بنابراین دعا کرد : خدای عزیز : من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالی که خانمم فقط در خانه می

ماند من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد ؟ بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای

همدیگه باشیم .

خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورده کرد: مرد تبدیل به زن شد و زن به مرد. حال مرد قصه ما با

اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه ها رو بیدار کرد و لباس

های مدرسه شونو آماده کرد براشون صبحانه داد ناهار شان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد .

خانه رو جارو کرد . برای گرفتن سپرده به بانک رفت . به بقالی رفت . جای خواب ( کجاوه ) گربه ها رو تمیز کرد .

سگ رو حمام داد و ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخواب ها . به کار انداختن

لباسشویی . جارو و گرد گیری . تی کشیدن آشپز خانه . رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با

آن ها در راه منزل . آماده کردن شیر و خوردنی ها و گرفتن برنامه بچه ها برای کار خانه . اتو کشی و مرتب کردن

میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و ... ( از ذکر انجام بقیه کار ها فاکتور

گیری شد . ) در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت . صبح روز

بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت : خدایا : من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم برای

غبطه خوردن به موندن روزانه زنم در منزل . لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .

خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد : بنده ام من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که

می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو حامله شده ای !

عاقبت نگه نداشتن راز و افشای آن به برادر پادشاه

پادشاهی با وزیر و سرداران و نزدیکانش به شکار می رفت. همین که آن ها به میان دشت رسیدند پادشاه به

یکی از همراهانش به نام جاهد گفت:جاهد حاضری با من مسابقه اسب سواری بدهی؟

جاهد پذیرفت و لحظه ای بعد اسب هایشان را چهار نعل به جلو تاختند تا از همراهانشان دور شدند. در این هنگام

پادشاه به جاهد گفت: هدف من اسب سواری نبود ، می خواستم رازی را با تو در میان بگذارم، فقط یادت باشد

که نباید این راز را با کسی در میان بگذاری .

جاهد گفت: به من اطمینان داشته باش ای پادشاه.

پادشاه گفت: من حس می کنم برادرم می خواهد مرا نابود کند و به جای من بنشیند. از تو می خواهم شبانه روز

مواظب او باشی و کوچکترین حرکتش را به من خبر بدهی.

جاهد گفت: اطاعت می کنم سرور من.

دو سه ماه گذشت و سر انجام یک روز جاهد همه چیز را برای برادر پادشاه گفت و از او خواست مواظب خودش

باشد.

برادر پادشاه از جاهد تشکر کرد و پس از مدتی پادشاه مرد و برادرش به جای او نشست. جاهد بسیار خوشحال

شد و یقین کرد که پادشاه جدید مقام مهمی به او می دهد. اما پادشاه جدید در همان نخستین روز حکومت،

جاهد را خواست و دستور کشتن او را داد.

جاهد وحشت زده گفت: ای پادشاه من که گناهی ندارم، من به تو خدمت بزرگی کردم و راز مهمی را برایت

گفتم.

پادشاه جدید گفت: تو گناه بزرگی کرده ای و آن فاش کردن راز برادرم است، من به کسی که یک راز را فاش کند،

نمی توانم اطمینان کنم و یقین دارم تو روزی رازهای مرا هم فاش می کنی.

جای همه ی دوستان خالی بود...

یکبار دیگر خداوند قسمت نمود و با دعوت امام رضا به پا بوس

شمو س الشموس رفتم.

با اجازتون عصر عید فطر حرکت کردم و این یه هفته رو پیش آقا بودم.

جای همه ی دوستان خالی بود...

مجبور شدم به هر کسی رو بزنم

در محضر هر غریبه زانو بزنم

تحقیر شدم چون که فراموشم شد

یک سر حرم ضامن آهو بزنم

یوسف زهرا کجایی...؟

ای منجی و مقتدای عالم کجایی ؟
کـــــی پرده زچــهره می گشایی ؟

 

مـــا منتظر ظـــــهور هســــــــتیم !
 دلـــــخسته و منتـــظر نشستیم .

 

ای شـــــاه نظر به ســـــوی ما کن
ایـــــن درد فــــــــراق خــــود دوا کن

 

یک جـــــرعه ز دیدنت بنــــــــوشان
ایـــــــن درد فــــــراق خــود بپوشان .

 

هــــر جمعه غــــروب دل خراب است
چـــــون تشــــنه در انتظار آب است

 

ایـــــن شـــــام غمت بیـــا سحر کن
کــــــام همه شیعیان شــــــــکر کن

قربانی امام شهیدان نمی شویم...

دردا که مثل میثم و سلمان نمی شویم

سلمان شدن که هیچ،مسلمان نمی شویم

وقتی که غرق سستی و جهل و تغافلیم

لبریز استجابت و ایمان نمی شویم

هر سال چند مصحف زرکوب می خریم

اما انیس و همدم قرآن نمی شویم

یک عمر بین پیله ی تن دست و پا زدیم

پروانگی ما چه شده ؟ جان نمی شویم!

بیمار معصیت شده یک عمر نفسمان

همت نمی کنیم که درمان نمی شویم

با این کویر بخل و حسد خو گرفته ایم

افسوس،رود و چشمه و باران نمی شویم

رنج و غم تمامی ما بی ملالی است

از غصه ی کسی که پریشان نمی شویم

در این زمانه آدمیت جان سپرده است

رنجی نبرده ایم،نه! انسان نمی شویم

باری ز دوش خلق خدا بر نداشتیم

بیهوده نیست همدم جانان نمی شویم

این کوره راه ختم به جنت نمی شود

اینگونه هم قبیله ی سلمان نمی شویم

در محضر امام زمان،لاف می زنیم

وقتی که یار رهبر خوبان نمی شویم

با این حساب کرب وبلا هم شود به پا

قربانی امام شهیدان نمی شویم

الهی...گاهی...نگاهی...

امشب تمام آینه ها را صدا کنید

گاه اجابت است رو به سوی خدا کنید

ای دوستان آبرودار در نزد حق

در نیمه شب قدر،مرا هم دعا کنید

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

امشب رحمت دوست جاریست مانند رود نه!!!

مانند باران...

نمیدانم بهانه اولین اشکت چیست؟

اما برای آخرینش گر بهانه ای نداشتی،دعایم کن...

*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*

شهادت امیر المومنین حضرت علی(علیه السلام)

محضر همه شما شیعیان تسلیت باد

التماس دعا...